Post by shivaazizi____
Post by shivaazizi____
چشماتِ رنگین کمون..🧡🍂
@shivaazizi____
@shivaazizi____
.
سهیل مهرزادگان - لطفا 🎵
.
@soheilmehrzadegan
@soheilmehrzadegan
.
.
در روزگاری که پهلوانان نامشان در سراسر ایران میپیچید، جوانی به نام زال زندگی میکرد. او فرزند سام، پهلوان بزرگ ایران بود. زال موهایی سپید داشت و به همین دلیل از دیگران متفاوت به نظر میرسید. پس از سالها پرورش یافتن نزد سیمرغ و آموختن دانش و خرد، به جوانی دلیر و نامدار تبدیل شد.
روزی خبر زیبایی و خردمندی رودابه، دختر مهراب شاه کابل، به گوش زال رسید. از سوی دیگر، رودابه نیز وصف دلاوری و نجابت زال را شنیده بود. هر دو، بیآنکه یکدیگر را دیده باشند، در دل شیفته هم شدند..
ورق بزن..✨
شبی زال به نزدیک قصر رودابه رفت. ماه در آسمان میدرخشید و سکوت شب همه جا را فرا گرفته بود. رودابه از بالای برج قصر به او نگریست. وقتی چشمشان به هم افتاد، گویی جهان برای لحظهای از حرکت ایستاد. رودابه که از آمدن زال خوشحال شده بود، گیسوان بلند و سیاهش را از برج فرو افکند تا زال از آن بالا رود. اما زال که جوانمرد بود، گفت:
«شایسته نیست گیسوان تو نردبان من باشد.»
پس کمند خود را انداخت و از دیوار بالا رفت. آن دو تا سپیدهدم با یکدیگر سخن گفتند؛ از عشق، امید و آرزوهایشان.
اما راه رسیدن به هم آسان نبود. خاندان زال و رودابه از دو تبار متفاوت بودند و بسیاری با این ازدواج مخالفت میکردند. خبر عشق آنان به بزرگان رسید و نگرانیها آغاز شد. با این حال، زال و رودابه بر پیمان خود استوار ماندند..
سرانجام با تدبیر سام، رضایت شاه و رای خردمندان، اجازه ازدواج صادر شد. جشنی بزرگ برپا شد و زال و رودابه به هم رسیدند. مردم شادی کردند و این پیوند را فرخنده دانستند.
سالها بعد، از این ازدواج پسری زاده شد که نامش در تاریخ ایران جاودانه شد: رستم. همان پهلوانی که بعدها بزرگترین قهرمان شاهنامه گشت.
و اینگونه عشق زال و رودابه، پس از گذر از دشواریها و مخالفتها، به یکی از ماندگارترین داستانهای عاشقانه ادبیات فارسی تبدیل شد؛ داستانی که نشان میدهد عشق، هنگامی که با خرد، وفاداری و شجاعت همراه باشد، میتواند بر موانع بزرگ غلبه کند..
@shivaazizi____