Video by binj_online
Video by binj_online
از دى ماه به اين طرف، انگار زمان از حركت وايساد.
نه فهميدم كى خورشيد غروب كرد، نه فهميدم كى فصلها عوض شدن و سرما جاش رو به گرما داد.
نفهميدم كي سال نو اومد، كى بهار تموم شد، كى موهام اين قدر ريخت وكى حوصله ام انقدر نم كشيد.
انكَار اين جند ماه فقط يه كابوس بود كابوسى كه نه از كنارش كه از وسطش رد شدم
كابوسى كه مثل يه دشنه، هم به جسمم خورد، هم به روحم... و وقتى تموم شد، ديكَه آدم قبلى نبودم.
نه فقط قيافهم عوضٍ شد، روحم، سليقهم، دوست داشتنى هام، نگاهم به آدمها...
همه جيز يه جور ديگه شد.
گاهى حس مى كنم سالها مرده بودم و حالا يك دفعه من رو انداختن وسط يك شهر شلوغ و ازم مى خوان بلند شم، لبخند بزنم ويادم بياد زندگی كردن جه شكلى بود.
ولى با همه ى اين ها، يه جيز رو نمى تونم انكار كنم اين جند ماه، بيشتر از خيلى از سال هاى زندگم بهم «ياد داد».
درس هايى كه شايد اكه همه جيز عادى پيش مى رفت، صد سال طول مى كشيد تا بفهممشون.
اين بار اما، درد تا عمق وجودم نفوذ كرد و همونجا موند تا شيرفهم بشم
«من ياد گرفتم بعضى آدمها را بايد رها كرد نه از روى قهر
از روى احترام به خودت»
ياد گرفتم به اون احساس مبهمى كه مدتها درباره ی بعضى آدمها داشتم و ناديده ش مى گرفتم بيشتر ازهر جيز ديكَه اى اعتماد كنم.
وبيشتر از هميشه فهميدم آدمها را بايد وسط روزهاى سخت شناخت.
وسط ترس.وسط خشم. وسط اختلاف نظرها.
همون جايى كه بعضها براى اثبات حقانيت خودشون، حرمت آدم ها رو شكستن�