Video by doris_psychologist

Video by doris_psychologist

دختر ۱۶ ساله ای بود به اسم آوا. کنار مادرش نشسته بود، اما انگار تمام بدنش می‌گفت نمی‌خواد اونجا باشه. مادرش گفت: «من فقط نگرانشم. ولی اون فکر می‌کنه من دشمنشم.»
مطلب آموزشی
زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
مشاهده محتوای اصلی

Video by doris_psychologist

دختر ۱۶ ساله ای بود به اسم آوا.
کنار مادرش نشسته بود، اما انگار تمام بدنش می‌گفت نمی‌خواد اونجا باشه.

مادرش گفت: «من فقط نگرانشم. ولی اون فکر می‌کنه من دشمنشم.»

گفتم: «نگرانی‌تون بیشتر سر چیه؟»

گفت: «همه‌چی. دوستاش، گوشی‌ش، لباساش، بیرون رفتناش، درسش.»

بعد سریع ادامه داد: «دور و زمونه بد شده. مادر نباید حواسش به بچه‌ش باشه؟»

آوا چیزی نگفت.

فقط نگاهش رفت سمت پنجره.

گفتم: «آوا، تو فکر می‌کنی مامانت زیادی نگرانه؟»

گفت: «نه.»

مادرش با تعجب نگاهش کرد.

گفتم: «پس چی؟»

آوا گفت: «زیادی همه‌جا هست.»

مادرش گفت: «من همه‌جا نیستم. فقط می‌پرسم کجایی، با کی‌ای، کی برمی‌گردی.»

آوا خیلی آروم گفت: «هر ده دقیقه.»

اتاق چند ثانیه ساکت شد.

گفتم: «واقعاً هر ده دقیقه؟»

مادرش گفت: «خب اگه جواب بده که نمی‌پرسم.»

گفتم: «آوا، وقتی جواب نمی‌دی، معمولاً چرا جواب نمی‌دی؟»

گفت: «چون خسته می‌شم.»

گفتم: «از چی؟»

گفت: «از اینکه باید ثابت کنم دارم کار بدی نمی‌کنم.»

مادرش گفت: «من که نگفتم داری کار بد می‌کنی.»

آوا این بار برگشت سمت مادرش.

گفت: «ولی همیشه جوری می‌پرسی که انگار کردم.»

گفتم: «مثلاً؟»

گفت: «می‌گه چرا آنلاین بودی؟ چرا دیر جواب دادی؟ چرا با نازنین رفتی؟ چرا استوری گذاشتی؟ چرا پاکش کردی؟»

مادرش گفت: «خب اینا سؤال معمولیه.»

گفتم: «برای شما سؤال معمولیه. برای آوا شاید شبیه بازجویی شنیده می‌شه.»

ادامه کامنت اول ⬇️ @doris_psychologist

بازگشت به صفحه اصلی