Video by mamadreza.che
Video by mamadreza.che
دیشب سر پست بودم، وسط تهران،بهترین جای ارتش!
راستش من سرباز خیلی خوش شانسیام،حتی یک روزم بیرون تهران خدمت نکردم...
میدونی آدم شبا که نگهبان باشه تو تاریکی و تنهایی فقط فکر میکنه،فکر میکنه تا زودتر ساعت بره جلو.
از ۳ به بعد که صدای گاه و بیگاه پدافند بلند شد فکرم باز رفت سمت بچه های ایرانشهر، فکر کردم اگه الان مثل دفعه قبل بیاد بالای سرمون و ایندفعه موشک بخوره وسط مرکز ما چی؟
فهمیدم از کشته شدن نمیترسم،نه که آدم نترسی باشم نه،فقط زندگی اونقدام چنگی به دل نمیزنه،چیز زیادی برای از دست دادن نیست که ترسشو داشته باشم.
ولی اگه میمردم دلم میسوخت!
نه واسه خودم، واسه مامانم که اینهمه سال زحمتمو کشید و دامادیمو ندید.
واسه بابام که وقت نشد عصای دستش باشم.
واسه پشت برادرام که پشتشون خالی میشه.
واسه رفیقام که از دلقک بازیام محروم میشن.
واسه خواهرام که افسرده میشن.
واسه خواهرزاده هام که دیگه با کسی گیم نت نمیرن.
برای دختری که هیچوقت از سربازی برنگشتم که برم خواستگاریش.
راستش من خیلی سرباز خوش شانسی ام،حتی یبارم کشته نشدم!
دلم تنگ شده برا ۱۰۳ تا رفیق دیگهم که بعد از آموزشی جدا شدیم و هرکدومشون یجا افتاد...
به چندتاییشون که تو مرز خدمت میکنن فکر میکنم و دلم شور میزنه برا ننه و بابا و داداش و خواهر و رفیقای همشون،واسه دخترایی که منتظرشونن.
"میم.چ"
۲۵ تیر ۱۴۰۵