204 reactions · 55 comments | و من، در هیاهوی گذرِ روزها، آدمهایی دیدم که آنقدر نقاب بر چهره داشتند که سرانجام خودِ واقعیشان را از یاد برده بودند. هر صبح، با صورتی تازه به جهان سلام میکردند و هر غروب، پشت نقابی دیگر از خویش میگریختند. انگار حقیقت، سالها بود که در کوچههای این شهر بیخانه مانده
و من، در هیاهوی گذرِ روزها، آدمهایی دیدم که آنقدر نقاب بر چهره داشتند که سرانجام خودِ واقعیشان را از یاد برده بودند. هر صبح، با صورتی تازه به جهان سلام میکر
204 reactions · 55 comments | و من، در هیاهوی گذرِ روزها، آدمهایی دیدم که آنقدر نقاب بر چهره داشتند که سرانجام خودِ واقعیشان را از یاد برده بودند. هر صبح، با صورتی تازه به جهان سلام میکردند و هر غروب، پشت نقابی دیگر از خویش میگریختند. انگار حقیقت، سالها بود که در کوچههای این شهر بیخانه مانده
و من، در هیاهوی گذرِ روزها، آدمهایی دیدم که آنقدر نقاب بر چهره داشتند که سرانجام خودِ واقعیشان را از یاد برده بودند.
هر صبح، با صورتی تازه به جهان سلام میکردند و هر غروب، پشت نقابی دیگر از خویش میگریختند.
انگار حقیقت، سالها بود که در کوچههای این شهر بیخانه مانده بود.
من از آدمکها چیزی جز هراسِ عریانشدن ندیدم؛ هراسی که نامِ مصلحت بر خود گذاشته بود، و دروغی که جامۀ عقل پوشیده بود.
و چه دور مینمود آن جهانِ بیتظاهر؛ جهانی زلال، چون آینهای که چیزی برای پنهانکردن ندارد، چون آبی که هرچه عمیقتر میشود، شفافتر به نظر میرسد.
شاید حقیقت همین باشد: انسان آنجا که از نقابهای خویش تهی میشود، برای نخستین بار چهرۀ خود را میبیند.
@برجستهسازی